17/05/2026
سوگنامهی دو شمعِ لرزان
اتاق معاینهی کلینیک، مثل هر روز آرام و بیصدا بود، تا آنکه در باز شد و پیرمردی شصتساله، با گامهایی لرزان و چشمانی که انگار در غبارِ زمان گم شده بودند، وارد شد. او مردی بود ایستاده در آستانهی پاییز عمر، اما بارِ گرانی که بر شانه داشت، قامت بلندش را خم کرده بود.
این مرد بزرگ، سالها با شرف و عزت، چرخ روزگار را چرخانده بود؛ اما دیوِ سپیدِ «الزهایمر»، آرامآرام و بیرحمانه بر حافظهاش سایه افکنده بود. او که روزگاری ستونِ یک خانه و تکیهگاه یک وظیفه بود، حالا در میان کوچههای در ذهنِ خود گم میشد. همین فراموشیِ تلخ، بهانهای شده بود تا دستِ بیرحمِ روزگار، او را از وظیفهاش طرد کند؛ گویی جامعه با ورق زدن تقویم عمرش، او را چون مهرهای بیمصرف به گوشهای پرتاب کرده بود.
اما عمق فاجعه در چشمان سراسیمه و دستان لرزان او نبود؛ درد اصلی در خانهای بود که او از آن میآمد.
در آن سوی خانه، همسرش — همان بانو و معلم باوقاری که سالها در سنگر مکتب، با طباشیر سپید، دانایی را بر تختهی سیاه مینگاشت — روی بسترِ بیماری افتاده بود. آن زنِ فرزانه، حالا اسیرِ پنجههای بیرحمِ سرطان خون شده بود. شمعی که سالها به پای فرزندان این وطن سوخته بود، اکنون در تبِ بیدادگرِ بیماری ذوب میشد. تمام امیدِ این خانهی کوچک، همان معاشِ اندک و متبرکِ معلمی بود؛ معاشی که تمام و کمال، صرف خریدِ دواهای گرانقیمت میشد تا فرشتهی مرگ را چند صباحی پشت در نگه دارد.
اما آسمانِ تیره، بخلِ خود را کامل کرد. خبرِ سبکدوشیِ بانو از مکتب، تیرِ خلاصی بود بر پیکرِ خستهی این خانواده. آنها که روزگاری با غرور و افتخار زندگی میکردند، حالا در یک چشمبرهمزدن، هم کلامِ علم را از دست داده بودند و هم لقمهی نان و دوای شفا را.
امروز در اتاق کلینیک، من تنها با یک مریض روبرو نبودم؛ من با جلوهای از مظلومیت و سراسیمگیِ انسان مواجه بودم. مردی که نام خود را فراموش میکرد، اما طعم تلخ فقر و بیکسی را خوب به یاد داشت؛ و زنی که در صنف خالی از شاگرد، با درد دستوپنجه نرم میکرد. امید، آن واژهی سپید، رختِ سفر از خانهیشان بسته بود و جای خود را به بهت و هراس داده بود.
به عنوان یک داکتر، وقتی نسخهام را مینوشتم، دستم میلرزید. با خود اندیشیدم که طبابت چقدر در برابر عظمتِ این همه درد، کوچک و ناتوان میشود. چقدر یگان دفعه زندگی سخت، تاریک و بیرحم میشود؛ آنقدر که دلِ سنگ را آب میکند. اما در میان این همه تاریکی، شاید تپشِ قلبِ ما داکتران و اشکِ پنهان در چشمان ما، تنها نوری باشد که به آنها میگوید: «شما هنوز فراموش نشدهاید...