08/08/2026
کبوتران رهایی
تو هستی و همه عالم به لطف تو هستند
کرات نه فلک از دخمه عدم رستند
زمین به دور وجودت چو ماه می گردد
سماویان ز دو چشمت خمار و سرمستند
قصیده گوی توام در نماز، صبحاشام
اگر چه کفر مرا، حاسدان نیارستند
دعای دست قنوتم ترانه و تصنیف
فرشتگان به غزلخوانی ام بپیوستند
منی که شهره شهرم به عشق ورزیدن
طناب مفسده بر گردنم به کین بستند
بلی ز ما و بلا از تو بد ز روز نخست
بسا که کاسه مجنون به جور بشکستند
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
فداییان تو گلگون کفن فرادستند
کبوتران رهایی خزان خزان، پرپر
شبی که جوخه خفاش بالشان خستند
سپید جامه، سیه روز، مادران عزا
ز خاک تیره به سرشان، به سوگ بنشستند
در این حماسه پدرهای رقص و رستاخیز
سرشته های تعلق ز سینه بگسستند
زمانه تیره، زمین سرخ، آسمان مغموم
ز بس که طایفه جور، فاجر و پستند
کجا شدی، چه شد ای مرغ آشیان بر عرش
که خیل شب پرکان بی بهانه برجستند
سراینده: دکتر رضا محقق مرداد ماه ۱۴۰۵